شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و ششم :
فصل چهارم: هیس! قاتل همین نزدیکیهاست.
خون خونم را میخورد. چهل دقیقه بود که منتظرش بودم! بازهم نیامد و دست مرا در حنا گذاشت و باز هم هرچه تماس گرفتم آن جمله ی نحس « مشترک مور نظر در دسترس نیست » را شنیدم.
گفتم این بار خشتکش را پرچم میکنم. وقتی به خانه برگشتم آن قدر خشم در وجودم تلنبار شده بود که اگر از آن سلاح میساختند یک کشور را با خاک یکسان میکرد.
چرا این کار را

لطفا صبر کنید...

بهار
0وای هر پارتش آدرنالین خالصه😅 دارم میمیرم از کنجکاوی